خرابم زغم یار خراباتی خویش ...
من هنوزهمان خراباتی مستم که می باسبوسرمی کشم...
خدایا حواست هست ؟!
معرفت که نداشته باشی وفا نداری . وفا که
نداشته باشی مردانه زندگی نمیکنی . مردانه که زندگی نکنی زخم میزنی ، زخم که میزنی
کاری میزنی .
معرفت که نداشته باشی آدم ها برایت مثل یک
پُل می مانند . دوست داری باشند تا از رویشان عبور کنی . عبور که کردی حتی نیم
نگاهی به پشت سرت نمی اندازی که ببینی جای پایت روی شانه های پُل داغ گذاشته است
.
معرفت که نداشته باشی اسم ها برایت فرقی
نمیکند . تاریخ مصرفشان که تمام شد جایگزین میشوند . مهم سیراب شدن تو از وجودشان
است .
معرفت که نداشته باشی هزار بار به دور
کعبه طواف کنی طاهر نمیشوی ..
معرفت که نداشته باشی اما .. به هر کجا که
برسی .. حتی درست به آن نقطه ی اوج .. در نهایت تنهایی .
معرفت که نداشته باشی شاید امروز نه ، اما
فردا خواهی فهمید چقدر دستهایت خالی است .
هیچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك
ريختن تو نمي شود دعا مي کنم که هيچ گاه چشمهاي زیبای تو را در انحصار قطره هاي اشک نبينم و تو برايم دعا کن که ابر چشمهايم
هميشه براي تو ببارد. عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است . عشق گوش دادن نيست بلکه
درک کردن است . عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است . عشق کنار کشيدن و جا زدن نيست
بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است. ««««عشق کنار کشيدن و جا زدن نيست بلکه صبر داشتن و
ادامه دادن است »»»
عشق اگر با تو بيايد به پرستاري
من
شب هجران نکند قصد دل آزاري
من
روزگاري که جنون رونق بازارم
بود
تو نبودي که بيايي به خريداري
من چه پر جرات میشود در
برابرت
کسی که میفهمد از ته دل دوستش
داری . . .
معذرت می خوام بابت تمام
لحظه هایی که توی زندگیت بودم . زن به خاطر طبیعتش، شکننده ست .
ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی
گفته بودم جگرم خون نکنی باز کجایی
" من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی "
" عهد نابستن از آن به که ببندی و نیایی"
مدعی طعنه زند در غم عشق توزیادم
وین نداند که من از بهرغم عشق تو زادم
نغمه بلبل شیراز نرفته ست ز یادم
" دوستان منع کنندم که چرا دل به تو دادم"
" باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی"
تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه
مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه
پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه
"ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه"
"ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی"
تا فکندم به سر کوی وفا رخت اقامت
عمربی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر وجان و زر وجاهم همه گو رو به سلامت
" عشق و درویشی وانگشت نمایی و ملامت"
"همه سهل است تحمل نکنم با ر جدایی"
درد بیمار نپرسند به شه ر تو طبیبان
کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
" حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان"
" این توانم که بیایم سر کویت به گدایی"
گرد گلزار رخ توست غبار خط ریحان
چون نگارین خط تهذیب به دیباچه ی قرآن
ای لبت آیه ی رحمت دهنت نقطه ی ایمان
" آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان"
" که دل اهل نظر برد که سریست خدایی "
هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم
همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم
"گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم "
"چه بگویم غمم از دل برود چون تو بیایی"
چرخ امشب که به کام دل ما خواسته گشتن
دامن وصل تو نتوان به رقیبان تو هشتن
نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن
" شمع را باید از این خانه برون بردن و گشتن"
" تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی"
سعدی این گفت و شد از گفته ی خود باز پشیمان
که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان
به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان
" کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان"
"پرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی"
نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند
دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند
"پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند"
"تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی"
نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد
نازم آن پای که از گوی وفای تو نخیزد
شهریار آن نه که با لشگر عشق تو ستیزد
"سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد"
"تا بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی"
شهریار شدم با چت اسیر و مبتلایش . . .
مرا راه گلو ای بغض غم، وا می کنی یا
نه
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم
کشید و گفت :
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج
کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از
این موضوع چیزی به مادرت نگو مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و
گفت :
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او
خواهر توست !
و نباید به تو
بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :
- نگران نباش پسرم .
تو با هریک از
این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . ! . . . . . .
ای کاش نبودنت را هم با خودت برده بودی
تا دوباره دیدنت این رختخواب را وارونه خواهم خوابید… خیانت است به تو……! سر بر کنار خیالت گذاشتن…. می ترسم از نبودنت… . . . دورا دور عاشقت
شدم
دلتنگم
مثل ماهی مرده ای روی آب
که دلش باد کرده است
پیش از اینها
آنقدر عاشق نبودم که بمیرم
حالا روزی هزار بار می میرم تا روحم از تو آزاد شود
خوب من !
بوی دستهایت را حس می کنم
وقتی دستهایش نوازشت می کند . . .
جاده یعنی
شروع یک راه .......
شروع حسی
تازه …....
حسی که
شاید به فاصله نامه های اول .... دوم ... و نه شاید …
نمی دانم
شروع و پایانش را می گذارم به حساب خودت … هدف رسیدن به
رویایی است
دست نیافتی در خطوط پر تلاطم ذهنم...
اما نه !
اینبار تنها انتهای جاده مملو از سکوت مرگبار بی تو زیستن نیست
...
جاده یعنی
تو و ستاره ایی در آنسوی آبی...
و منی که
تمام وجودم را یادی از یک خاطره خاک گرفته در خود گرفته....
تنهائیت
خاطر و خواسته نبوده و نیست.
صد افسوس
که بخت نامراد بر خلاف آنچه تو می پنداری عمل می کند ….. . . . صد افسوس
ای جانان بیا بفرست پیامی بفرست سلامی آخ نمی ذاری بخوابم چیکار داری از این حال خرابم .. تو که خیمه زدی کنج دلم مگر قصد برگشتن نداری
حالم خوب است اما دلم تنگ ان روز هایی شده که میتوانستم از ته دل بخندم . هر چه سعی کردم توی وبلاگ شما عید را بهتون تبریک عرض کنم متاسفانه کامنت سیو نشد نه برای شما و نه برای دیگر دوستان پس بر آن شدم تا از اینجا به شما و خانواده محترمتان عید نوروز نود و دو را تبریک بگم امیدوارم سالی سرشار از شادکامی ،سلامتی و ثروت و آرامش درکنار عزیزانتان داشته باشید.. عیـــــــــدتــــــون مبــــــــارک باد بهار ثانیه ثانیه پیشتر می آید و اینجا کسی هست که به اندازه ی تمام شکوفه های بهاری برایتان آرزوهای خوب دارد . بهـــــــــــاران خجستــه بــــــــــاد هیچ سالی مثل امسال از تعطیلات از عید متنفـــــر نبــودم پسری به دختر گفت: اگه یه روزی به قلب احتیاج داشتی اولین نفری هستم که میام قلبمو با تمام وجودم تقدیمت میکنم. دختر لبخندی زد و گفت: ممنونم.تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد حال دختر خوب نبود.با خودش گفت: میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و بخاطر من خودتو فدا کنی. ولی این بود اون حرفات حتی برای دیدنم نیومدی شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید چشمانش را باز کرد.دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت: چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت: نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده و باید استراحت کنید. درضمن این نامه برای شماست. دختر نامه را برداشت. اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد.بازش کرد: "سلام عزیزم! الآن که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاشتی قلبمو بهت بدم امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه. عاشقتم تا بی نهایت" دختر نمیتوانست باور کند که او این کار را انجام داده. اون قلبشو به دختر داده بود آرام اسم پسر را صدا زد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد و با خودش گفت: چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم . . در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره اجر به طرفتان پرتاب کنند!خدا در روح ما زمزمه میکند و با قلب ما حرف میزند اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم او مجبور میشود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند... تـــــــــــو بگو نظرت چیـــه؟ ... دلتنــگـم...
دلتنـــــگ کسی کـــــه
گردش روزگارش به من که رسیــــد از حرکـت ایستـاد... آهنگری بود که پس از گذراندن جوانی پرشر وشور تصمیم گرفت روحش را وقف کند. سالها با علاقه کار کرد به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری در زندگیش چیزی درست بنظر نمی آمد.حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد! روزی دوستی به دیدنش آمده بود.پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت: واقعا عجیب است!درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خدا ترسی شوی زندگیت بدتر شده.نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی هیچ چیز بهتر نشده.آهنگر بلافاصه پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمیفهمید چه بر سر زندگیش آمده است! اما نمیخواست سوال دوستش را بی پاسخ بگذارد... کمی فکر کرد و ناگهان پاسخی راکه میخواست یافت.پاسخ آهنگر این بود: در این کارگاه فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چطور این کار را میکنم؟ اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بیرحمی پشت سر هم به آن پتک میزنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آنرا در ظرف آب سرد فرو میکنم. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ناله میکند و رنج می برد. یکبار کافی نیست.باید این کار را انقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظر دست یابم... آهنگر لحظه ای سکوت کرد وسپس ادامه داد: گاهی فولاد تاب این عملیات را نمی آورد. حرارت ضربات پتک و آب سرد باعث ترک خوردنش می شود. میدانم که این فولاد شمشیر مناسبی در نخواهد آمدلذا آنرا کنار میگذارم. آهنگر باز مکث کرد و ادامه داد:میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی بشدت احساس سرما می کنم.انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرم. اما تنها چیزی که می خواهم این است: خدای من از کارت دست نکش تا شکلی را که تو می خواهی به خود بگیرم. با هر روشی که می پسندی ادامه بده. هر مدت که لازم است ادامه بده... اما هرگز مرا به میان فولاد های بی فایده پرتاب نکن!!!... . . تـــــــــوبگـــــــــــــونظرت چیه؟ شاگردی از استادش پرسید:عشق یعنی چه؟ استاد در جواب گفت:به گندمزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدت کوتاهی برگشت... استاد پرسید چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پر پشت ترین خوشه تا انتهای گندمزار رفتم و هیچ نیافتم. استاد گفت:عشق یعنی همین! شاگرد پرسید:پس ازدواج یعنی چه؟ استاد گفت:به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی و درخت قبلی را بیاوری. شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی بازگشت. استاد پرسید چه کردی؟واو پاسخ داد:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم و آوردم. ترسیدم که اگر جلو تر بروم باز هم دست خالی برگردم. استاد گفت ازدواج یعنی همین! تو چی میگی؟ مرا عمری بدنبالت کشاندی / سرانجامم بخاکستر کشاندی / ربودی دفتر دل رو افسوس / ک سطری هم از این دفتر نخواندی/ گرفتم عاقبت دل برمنت سوخت/ بس از مرگم سرشکی هم فشاندی گذشت از من ولی اخر نگفتی/ که بعد از من به امید که ماندی قبلا تا هر چی میشد میگفت اخه دوسم نداری اما حالا که میداند از من دوری میکند اگه دوس داری که بسوزم تا اخرشو میرم یا علی ......................... نمی دانم چرا زجرم میدهد کارهایش مرا یاد شعر فریدون مشیری می اندازد ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشا برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او باز آی و بر چشمم نشین، ای دلستان نازنین شب تا سحر می نغنوم ، واندرز کس می نشنوم گفتم بگریم تا ابل ، چون خر فرمانده به گل صبر از وصال یار من ، برگشتن از دلدار من در رفتن جان از بدن ، گویند هر نوعی سخن سعدی فغان از دست ما ، لایق نبود ای بی وفا . . عاشق اسمــــم می شوم وقتــــی تو صدایـــــــــم می کنــــی!

اما بیشتر از هرکسی تحمل درد رو داره.
تنها چیزی که مقاومت یک زن رو میشکنه،
تو خالی از آب در اومدن کسی هست که عاشقش بوده
شبا پیغام می دادم از برایش
به من می گفت هیجده
ساله هستم
تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد
ز دست
عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش
کمان ِابروان ، قد
بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست
ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق
زارش شدم من
اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هر شب به او چت می نمودم
به او
من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام
که باشد همسر و امید
فردام
برای دیدنش بی تاب بودم
ز فکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم
که وقت آن رسیده
که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن
توست
زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت
هراسان بود او
از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار
گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید
از راه، وقت و روز موعود
زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم
فرو ریخت
تو گویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا
بدیدم
زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا
کمان ِابرو و چشم فریبا
مسن تر
بود او از مادر من
بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم
از
آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست
دگر آن هاله ی بی
چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر
نیابم با چت از بهر خود
همسر
بگفتم سرگذشتم را به "جاوید"
به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا
گیرید از آن درسی به عبرت
سرانجامی نـدارد قصه ی چت....
![]()
برایم چاره ای جز گریه پیدا می کنی یا نه
ببین سوز درونم از خطوط چهره ام پیداست
تو هم در چهره ام غم را تماشا می کنی یا نه
دلم در هر طپش صد بار آواز تو را خواند
نمی دانم تو هم یاد دل ما میکنی یا نه
فشردم بار ها زنگ در میخانة چشمت
که آیا بین عشاقت مرا جا می کنی یا نه
تو در قلب منی هرجا که هستی هر کجا باشی
ندانم کنج این ویرانه مأوا می کنی یا نه
گلی، باغی، بهاری، گلشنی، چون عطر صحرایی
برای دیدن گل عزم صحرا می کنی یا نه
چنان امروز زیباتر ز دیروزی، که گیجم من
تو خود را اینچنین هر روز زیبا می کنی یا نه
میان عقل من با عشق تو دعواست روز و شب
تو هم مانند من با خویش دعوا می کنی یا نه
- می خواهم
ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :
![]()
برچسبها: خیانت
و از بودنت بیشتر!!!
نداشتن تو ویرانم میکند…
و داشتنت متوقفم!!!
وقتی نیستی کسی را نمی خواهم.
و وقتی هستی” تو را” می خواهم.
رنگهایم بی تو سیاه است ،و در کنارت خاکستری ام
خداحافظی ات به جنونم می کشاند…
و سلامت به پریشانیم!؟!
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار….
بی تو خسته ام و با تو در فرار…
در خیال من بمان
از کنار من برو
من خو گرفته ام به نبودنت......
دورا دور نگرانت بودم
دورا دور عشق ورزیدم
و حال
عاشق شدن و عشق ورزیدنت به دیگری را
دورا دور می بینم
و از همین دورا
دور می میرم !
برچسبها: مخاطب خاصی ندارد
برچسبها: مخاطب ندارد
برچسبها: مخاطب خاصی ندارد
برچسبها: طاهره جان بدجور دلم هواتو کرده
برچسبها: خالی ام از حرف پرم از دلتنگی
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود
ندیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود
کاشوب و فریاد از زمین ، بر آسمانم می رود
وین ره نه قاصد می روم ، کز کف عنانم می رود
وین نیز نتوانم که دل ، با دلستانم می رود
گرچه نباشد کار من ، هر کار از آنم می رود
من خود به چشم خویشتن ، دیدم که جانم می رود
طاقت نمی آرم جفا ، کار از فغانم می رود
| Design By : RoozGozar.com |


